نمیدانم از کجا شروع کنم؟
از خوبيت، از اميدت، از نا امیدیت يا حتي از عصبانيتت چون آنهم برام غنيمته برای تو نامه ای می نویسم… دلتنگی دست از سر دل بر نمی دارد. تمام تلاش من از به دل نشستن توست .چه کنم که دلت جایی برای نشستن ندارد .مانده ام سر پا نمیدانم باید بمانم یا عزم رفتن کنم! چه کنم که پاهایم دل رفتن ندارد.بگویم چشم امید به تو بسته ام یا چشمانم را به حقیقت بسته ام ؟ در هر صورت فرقی نیست من مانده ام و حماقت احمقانه ام از اینکه خود فریبی می کنم که شاید مرا بخواهی. چرا با من اینگونه می کنی شاید برایم رفتنت آسانتر از این باشد که بمانی و مرا نخواهی. حتی نمی دانم تو که مرا نمی خواهی برای چه با من مانده ای ؟چرا هنوزهم من چشم امید بتو بستم؟وهرلحظه ای که این قافله عمرم میگذرد، انتظار شکستن این سکوتت را دارم،نمیدانم این سکوتت چیوقت خواهد شکست! کاش میدانستم که یک امیدی در این سکوتت هست، نمیدانم، هیچی نمیدانم!!!...
ادامه مطلب